خرید بک لینک
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:14

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:14

اینقدر پس ذهنم حرف دارم که نمیدونم چی بگم و بیان کنم...

حتی وقتی خوابیده بودم کاااااااااامل مغزم فعال بود..خیلیییییییی فعال...طوریکه که بیدار میشدم و باز چشمهامو میبستم که خاموش بشه و باز فعالانه کار میکرد..سرم داااااااااغ شده بود...


اما نمیشه حرف بزنم و خالی بشه مغزم..یعنی کلماتم نمیاد..



دوست دارم با یکی حرف بزنم اما دچار خودداری حرف زدنه شدم.... .

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:14

دلم فیلم سینمایی خنده دار ایرانی میطلبد...

از نوع خنده دارش...از نوعی ک چشمهامو ببندم و برام حرف بزنه..



یادمه چند هفته پیش خواب بودم صبح شده بود..مامان تی وی روشن کرده بودن یک اهنگ بی کلام صداش میومد و من چقققققققققققدر حس خوب و ارامش پیدا کرده بودم.......


از اون حسها میخوام دوباره..


+کاش شماره... .بیخیال.


برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:14

منتظرم تلفنم زنگ بخوره..

منتظرم توی خیابون ببینمش..

منتظرم اتفاق شگفتانه ای بیفته..


صبح از خواب بیدار شدم و دیدم هنوز 7 صبحه! گفتم بخواب!!!دستور دادم واقعا به مغزم..

بماند که خواااااااااااااااب دید و خواااااب دید....ولی بیدار شدم.دیدم ساعت 9:30 شده :)


خوبه گاهی اینجوری بخوابونیش..درسته بازم کار میکنه اما حس خوبی بهت منتقل میشه :)

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:14

قبلا گفتم ، کارم بصورت تخصصی مشاوره دادن در زمینه پوست و مو هست.تصمیم گرفتم درباره هر موضوعی که مربوط به پوست و مو میشه اطلاعاتی بزارم که این اطلاعات یا پزشکان به صورت صریح در اختیار آدم نمیزارن و کلی هزینه هم باید پرداخت کنی برای 10 دقیقه مشاوره که ازشون میگیری یا باید کلی سرچ و مطالعه کنی که بتونی تصمیم بگیری چی بهتره استفاده کنی که هم کیفیت خوبی داشته باشه.هم پوست و مو سالم بمونه و بعدا دچار مشکل نشه.هم قیمت مناسبی داشته باشه..مثلا یک ضدافتاب خب چه ویژگیهای باید داشته باشه و... .چون مهمه چی استفاده میکنم این زمونه با این آب و هوا و مواد غذایی... .مثلا روی سیبهای الان خصوصا قرمزها..پارافین میزنن براق بشه..و خیلی چیزهای دیگه.پس مهمه چی به دست و صورت و موهامون میزنیم که بتونه سالمتر نگهشون داره.همونطور که باید تا میتونیم غذامون رو ارگانیک کنیم.اطلاعاتی که میدم شاید برای خریدتون کمک کنه.برای خودم هم مرور میشه و تجربه ام بالاتر میره.شاید مقایسه محصولی هم انجام دادم.پیشنهاداتتون درباره این کار و یا حتی پیشنهاد اینکه دفعه بعد درباره چی صحبت کنم و... مطرح کنین لطفا.بریم استارتشو بزنیم:

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:14

خب الان تایم نزدیک عید هست.اغلب خانمها در حال تجدید و خرید لوازم ارایشیشون هستن.. .یکی از اونها هم ریمله.به این فکر کردین چه ریملی مناسب مژه های شماست؟یا فقط برند براتون مهم بوده؟یا ... ؟تابحال شده ریملی بخرین و نیازتون برآورده نکرده باشه یا اونی که میگفتن و میخواستین نبوده؟خب اینجا میخوایم صحبت کنیم که اصن چه ریملی باید استفاده بشه... .کدوم ریمل مناسب شماست؟اگه اهل آرایش و استفاده از ریمل باشید، حتماً تا الان متوجه شدید که همه ریمل ها مثل هم نیستن و ویژگیهای متفاوتی دارن. 1-ریمل های معمولی که از پلیمرها، صمغ ها و رنگ تشکیل شدن و پایه آب دارن.2-ریمل های ضدآب که فاقد آب هستن یا میزان آب خیلی کمی در اونها بکار رفته. هر کدوم از این مواد تاثیر منحصر به خودشون رو در کارایی ریمل دارن: پلیمرها کمک میکنن تا ریمل بر روی مژه باقی بمونه. صمغ باعث سهولت استفاده و نرمی ترکیب میشه .آب هم به جذب و یکدست کردن فر مژه کمک میکنه.جدا از فاکتورهای مثل ضدآب بودن یا داشتن ترکیبات تقویت کننده، دو فرمولاسیون متفاوت برای ریمل وجود داره که ریمل ها رو به دوسته بزرگ تقسیم میکنه:الف: فرمولاسیون

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:14

تا تونستم امروز جییییییغ زدم..گریه کردم..مشت کوبیدم..صدام گرفته الان..چشمهام درد میکنه...سرم منفجر میشه الان...ولی کمی تخلیه شدم...

آخیش:)

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:14

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:14

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:14

یادمون باشه هرچی الان هستیم نتیجه خاستن چندسال قبلمونه...اینووقتی شنیدم دفه اول سرسری گذشتم...وقتی ادامه توضیحاتشو شنیدم و ویدیو رو استپ کردم و فکرکردم دیدم همینه.... بهش ایمان دارم..امروز و دیروز و روزهای قبل بهش پی بردم...امروز زیادی یادم بود این موضوع...چون داشتم یک تکلیف مشاورمو انجام میدادم...مثلا من چندسال پیش فکر میکردم بریم خونه ای ک پکیج داشته باشه و مجتمع و برج باشه...بعد ک گذرم به مجتمع الانمون میفتاد میگفتم چقدر شیک و قشنگه...چقدر لذت میبرن داخلش...مثلا چقدر دوست داشتم ارشد بخونم و قبول بشم...یادمه فکر میکردم یوگی بره یک شهر دیگه..اونجا منو بیخیال میشه و من میرم میبینم با یکی دیگه است...یادمه دوست داشتم یکمسیری خودم رانندگی کنم..یادمه دوست داشتم که خودم پیشقدم باشم برای تماس با بزرگان فامیل..یادمه به این فکر میکردم ک تجارت خودمو داشته باشم...یادمه به این فکر میکردم سایز الانمو داشته باشم...یادمه.........خیلئیییییی چیزهای دیگه ک محقق شده یا نشده یا داره میشه...خب همه اینها طی ۲-۳سال گذشته خاستم و الان اونجا هستم....حالا لذت میبرم ازشون یا نه اون جداست....اما ای

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 10:13

+امروز دوتا شال خوشگل خریدم و خیلی دوست داشتمشون..+یکجا میخواستم پارک دوبل کنم.اصلا حوصله نداشتم..کج رفتم داخل..و وایستادم و میخندیدم...یعنی هییچ حرکتی نزدم دیگه :))بعد پارکبان دیدم و توی دلم گفتم کااااش بیاد پارک کنه ک اومد سمتم و گفت پارک کنم برات؟پریدم پایین و گفتم آرهههههههههههه .تابحال اینقدر ذوق نکرده بودم از دیدن پارکبان.فضا اندازه یک ماشین و نصفی بود...پارک دوبلم خیلی خوبه..گاهی ک پارک میکنم دست مریزاد هم میشنوم از رهگذرا(جایی ک سخت باشه)ولی اصلا حوصله و دل و دماغ پارک کردن نداشتم..سرماشین کج بود..نرفتم جلو ک صاف بشه و پارک کنم :)) برای اولین بار بود از اینکه نتونستم همون دفه اول پارکش کنم و یک عده نگاه میکردن و میخندیدن  و حتی پیاده شدم که یک اقای غریبه بیاد برام پارک کنه..اصن حس بدی پیدا نکردم و خوشحال بودم خیلی زیاد .چون اون لحظه دوست نداشتم پارک کنم و خدا اون شخصو برام رسوندو حال دلم خوب شد.به مرادم رسیده بودم:)+تمریناتم رو انجام دادم و خوشحالم.+بهم میگه نتورک کار میکنی.پولت از پارو بالا میره!میگم:مگه قراره یک شبه بالا بره؟خواستم بهتون بگم هرکی میگه نتورک یک شبه..

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 10:13

نازنین چی شده؟چرا وبت باز نمیشه؟

اتفاقی افتاده؟



+ممنون از خبرت :)

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 10:13

دلم گرفته....میخام خوب باشم...یکم سخته برام....

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 10:13

یک چیزی که همین 5 دقیقه پیش اتفاق افتاد و کمی روی اعصابم رژه رفت و هنوز تخلیه نشده!اینکه داری بهش راهکار میدی پول دربیاره!بهش میگی این راهش و این چاهشه! چند ماهه داره کار میکنه و خودش پول درآورده از کار!!!!! اونوقت میخواد بیاد جلسه ای که من با هزار و یک زحمت از لیدر بزرگ کمپانی تایمشو گرفتم...ناااااز میکنه!!خود شخص من  واقعاااا لحظه شماری میکنم یک جمله از این لیدر بشنوم و یا باهاش حرف بزنم یا ویسشو بشنوم.... .اونوقت جلسه حضوری گرفتم.فققققققققط تک نفره نه سمیناری و گروهی برای یکی از دایرکتهام..ناااااااااز میکنه و بهونه میتراشه که حالا چیکار کنم دیگه...میام...حالا ببینم....درصورتی که از تایمهای که خودش داده قرار گذاشتم!!!!!حیف دارم تمرین صبوری  و لبخند می کنم.وگرنه میگفتم عزیزم برو بسلامت!اصن نمیخاد رشد کنی...همونجوری داخل لوپت بمون بعدم فیل (fail) شو!+چون توی یک لوپ گیر کرده..خواستم از لیدر راهنمایی بگیره  که لوپش بشکنه.... .خب آدم خوب..آدم باحال...همه دارن دستتو میگیرن که پیشرفت کنی.تو چرا لگد میزنی و میندازی اونور؟؟؟؟؟حرصم میگیره از این آدمها...هرچند خودشون هم متوجه نیس

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 10:13

کاش میدونست که دیدنش مستم میکنه....

کاش میدونست که امروز بیشتر از هروقت دیگه زل زدم بهش و نگاهش کردم...

کاش میدونست وقتی به چشمهاش اشاره میکرد منو میبرد به دنیای دیگه ای...

کاش میدونست مست کننده است صداش...

کاش گفتن دوست داشتن سخت نبود...

کاش زودتر باهات آشنا میشدم...

کاش...

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 10:13

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 10:13

دیروز بعد جلسه با لیدر بزرگ..باشرلی جلسه داشتم و شرلی اومد پیشم...لیدربزرگ چنددقیقه تایم داشت و با شرلی حال و احوال کرد و یکم ازش درباره کار پرسید و شرلی یکی از سوالهاشو پرسید و لیدر هم خیلییییی خوووب براش وقت گذاشت و حتی سوالهای بیشتری جواب داد... و رفت و تموم شد و اینها...تادیروز شرلی لیدر بزرگ ندیده بود.فقط یکبار چندماه پیش عکسشو دیده بود..امروز ک با شرلی صحبت میکردیم میگفت:میدونی دیدمش یاد کی افتادم؟من سکوت محض بودم.....مامان گفتن:یوگی.شرلی گفت:دققییییییقااااااااا .بعد گفت:برای همین اینقدر باهاش احساس راحتی داشتم..خیلییی شبیه بود...نگاه کردنش..صحبت کردنش..لبهاش..بینی...نوع حتی نشستن و پاشدنش...فکر میکردم یوگیه.....بهش گفتم میدونی همسن هستن؟گفت:چیی؟؟؟گفت باورم نمیشه..چقققدر لیدر خااص بود....چقد شبیه.....+لیدر=پسرک ریشو

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 10:13

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 10:13

پسره چیز!!!بعدیکماه یادش افتاده بیان در خونه بگن اومدیم خاستگاری دوباره!!!!!ماجرا اینطوری بود ک بیشتر از یکماه پیش اومده بودن خاستگاری!توی جو اول من خوشم اومد ازش ولی بعدش درست فکر کردم دیدم اصن خوب نیس!!حتی بهش میومد از این پسرهایی باشه ک فردای صحبتمون توی یونی بیادتعقیب و گریز من ک ببینه چه میکنم!!یعنی دراین حد بیش فعال بهش میومد و زبروزرنگ و مشکوک!یهو الان زنگ خونه خورد و دیدم نگهبانه...ب بابا گفتم نگهبانه.بیاین ببینین چی میگه؟رفتن پایین و یهو با یک کاغذ اومدن بالا ک نگهبان نذاشته بیان داخل و اومدن گفتن خاستگاره و فلانیه! و شمارهداده ..گفته زنگ بزنن ب ما.ما توی ماشین منتظریم.فامیلش نمیشناختیم...بعد گفتم منکه ندارم شمارشو....نمیشناسم و همینطورحرف شد و مامان زنگزدن و گفتن :کی؟ و چی؟چطوری؟ک گفت شمارتونو گم کردم و فلااانی...و اجازه بدین یکبار دیگه صحبت کنن.بال بال زدم ک نهههههه .حالا گفتن فردا بزنگن ج بگیرن.خانواده میگن بیاااان.....من میگم نههههه .باز بحث شروع شد....

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 10:13

تا الان آزاد بود پست قبل....هرکسی رمز داشت میتونسا بخونه..چندنفری هم خوندن...

اما ترجیح دادم شخصی بشه... .

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 14:08

بهش میگم:نمیدونم چرا اقایون اطرافم که از نزدیک ارتباط داریم هر کدوم یک طوری هستن... من جایی اشتباه می...؟نمیذاره تکیمل کنم!!!!!و میگه: توووووووووو خووووووووووووووبی!!!!!! خیلیییییییی خووووووووووبییییییی!!!!!! رفتارت عاااااااااااااالیه!!!! به خودت برچسب نزن!!!!!!!!!فقط اول تو گارد بگیر...همه رو خوووب نبین! اشتباهی کرد رفتارتو عوض کن! نزار به حساب اینکه حالا یکبار اشتباه کرده و بگذرم..!! خیالم راحت شد ک ناخوداگاه من چراغی نشون نمیدم...باید از گذشت کردنم کم کنم.+مکالمات من و مشاورم

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 14:08

میشینم پشت فرمون و میزنم زیر آواز و همراهی میکنم...قر میدم و شاد میشم...بی هدف و بی هوا میخونم...یادم میاد از نکته های گذشته و ظریف چند روزه و..... لبخند کشداری میزنم و میگم دیووووووووووووونه و مشتی از روی ضعف دل میزنم روی فرمون و گاز میدمو بیشتر میخندم...پیاده میشم و دستهامو توی جیبم فرو میکنم و اتفاقات توی ذهنم مرور میکنم و لبخندی میزنم و بلندتر میخندم و میخندم و میگم دیوووونه...یک لحظه همه چی بهم میخورد...میخورد و میخورد...باز میشینم پشت فرمون و اهنگ تا انتها باااااااااااااز میکنم و جیییییییییییغ میکشم و میخونم و قر میدم و یکم سرحال میشم و مرور میکنم...خدایا شکرت :)

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 14:08

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 14:08

تویی ک منو میشناسی و هزار جور حرف میزنی....

بیا برو بگو اولین حکم جزاییش رسید..اون هم بدست نادون خودش :)

چوب خدا صدا نداره..


خدایا شکرت:)

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 14:08

خواب میببنم یک پیشگو جلوی من نشسته..البته پیشگو از روی قرآن..میگفت تو وطن دوست نمیشناسی!لبخند میزدیک پسر داره به اسم..... س ک تو قراره در پیشگاه پدر پدر وطن دوست باهاش ازدواج کنی!میخندید...من:دووباااره بگوووو.+وطن دوست نمیشناسی!میشناسم میشناسم...اما از نزدیک ندیدمش و حرف نزدیم..+همون دیگه..یک پسر داره ب اسم....س قراره پیش پدرپدرش باهاش ازدواج کنی!-مگه پدر پدر وطن دووست زنده است؟؟؟وااااای...خدااایااا..نمیدونستم وسری ب این اسم داره..وااای...شنییدییین؟و ذوق ذوق کنان بیدار شدم!حالا اسمش یادم نیست:|خیلییی جااالب بود خوابم...تابحال خواب آ.وطن دوست بزرگ ندیده بودم:)قراره عروسش بشم:))))))

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 14:08

دیگه اون چشمها اونها نیستن.....



باور دارم پیدا میکنم هرچیزی و هر حسی اول تو منتقل میکنی....

مثلا اگه کسی از نظرت خوبه..یعنی تو اونو خوب میبینی!

اگه کسی چشمهاش برق داره...تو اون برق رو میخای ببینی...

اگه کسی حرفی میزنه....تو میخای اون حرف رو برداشتی ازش بکنی...

اگه.......

اگه....



دیگه چشمهاش اون پاکی و معصومیت برای من نداره.....


برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 14:08

من همون تیترم...

اونی نشد ک میخاستم......

هییی




++++یعنی اینقدر توی ذووووووقم خورد که توی راه اون بالا رو نوشتم....

نمیدونم این خدای نازنین عایا منو میبینه؟؟

با این حال ارومم...

خدایا شکرت :)

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 14:08

دیروز که توی ذوقم خورده بود رسیدم خونه  و در سکوت غرق شده بودم..یکم با استاد قدیمیم حرف زدم..یکم الکی گشتم اینور اونور..مثلا خاستم فیلم ببینم که ندیدم و ساعت 10:30 خوابیدم..هدست روی گوشم بود فیلم ببینم که صب بیدار شدم دیدم روی گوشمه و تکون نخورده اصن ..دلشوره داشتم..بداخلاق بودم..پیچیده بهم و اصن وضی..سعی کردم شکرگزاری کنم و صدای باد وحشتناکی میومد..اماده شدم و قرار بود با اتوبوس برم یونی..دیگه رفتم بیرون و بداخلاق بودم هنوز..چند دقه دیر رسیدم و نشستم و تند تند مینوشتم و اخمو بودم...سعی کردم لبخند بزنم که دیدم استادم به لبخندم واکنش نشون داد..حس کرد که سعی میکنم خوب باشم و این برای استادم نشونه خوبی بود...استادم همونی بود که گفته بود میری قر میدی و میای!بعد کلی درس و پروژه گفت و باید انجام بدیم..اصلاااااااااااااااااااااااااا حوصله درس و یونی ندارم..کاش کاش کاش انصراف میدادم..کاش...هرچند حوصله کار هم ندارم...دلم یک مسافرت میخواد...یک مسافرت خیلییی خووووووب...خوش گذرونی...حیف پولش نیس...خدایا باز هم شکرت:)خدایا میدونی خواسته امو..یک لبیک برای اجابتش لازمه.... .دریغ مکن.. .

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 14:08

صفحه بندی